العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )
242
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )
ما خارج شده . در كتاب اعلام الدين ديلمى است كه مردى بعبد الملك مروان گفت من ميخواهم با تو مناظرهاى بكنم به شرط اينكه امان دهى . عبد الملك او را امان داد . گفت بگو ببينم اين مقامى كه گرفتهاى پيغمبر ترا تعيين كرده است گفت نه . پرسيد مردم جمع شدند و ترا انتخاب نمودند ؟ گفت نه . سؤال كرد آيا آنها با تو بيعت كرده بودند كه لازم بود وفا نمايند . گفت نه . پرسيد در شورى ترا تعيين نمودند ؟ گفت نه . گفت پس تو به زور بر آنها حكومت ميكنى و مال و جان آنها را در اختيار گرفتهاى . عبد الملك گفت بلى . سؤال كرد پس چرا نام خود را امير المؤمنين نهادهاى با اينكه خدا و پيامبر و مسلمانان ترا امير نكردهاند . عبد الملك گفت خارج شو از مملكت من و گر نه ترا ميكشم . گفت همين است جواب كسى كه از روى عدل و انصاف با تو سخن گويد اين حرف را زده خارج شد . روايت شده كه عمر بن عبد العزيز بنمايندهى خود در خراسان نوشت كه چهل نفر از دانشمندان آن سرزمين را بفرست تا از آنها جستجو كنم تو چگونه رفتار ميكنى . استاندار علما را جمع نموده جريان نامه را اعلام كرد آنها پوزش خواستند . گفتند ما زن و بچه داريم ممكن نيست كه چهل نفر از خانواده خود دور باشيم و عدالت مخالف است با اجبار كه ما را به زور ببرند ولى ميتوانيم بيك نفر نمايندگى بدهيم از طرف ما برود . استاندار نماينده آنها را فرستاد وقتى پيش عمر بن عبد العزيز رفت گفت من سخنى مخفيانه دارم مجلس را خلوت كن . عمر گفت تو يا راست ميگوئى آنها ترا كمك ميكنند اگر دروغ گفتى ترا تكذيب خواهند نمود . نماينده گفت من براى خودم نميگويم خلوت باشد اين تقاضا براى شما است ميترسم بين ما حرفى زده شود كه تو نخواهى مردم بشنوند . دستور داد همه خارج شدند آنگاه عالم گفت بگو ببينم از كجا خلافت